X
تبلیغات
رایتل
زمانی بود که یک موضوع را در موتور های جستجوگر جستجو میکردم اما نمی یافتم. به همین خاطر خواستم یک ویبلاک پر محتوا و خوب بنویسم
1390/11/06
مادر من فقط یک چشم داشت (ترجمه احمد زبیر امیری از متن انگلیسی)

مادر من فقط یک چشم داشت. من از او متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت من بود، او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا می پخت. یک روز آمده بود در مدرسه که به من سلام کند و مرا با خود به خانه ببرد، خیلی خجالت کشیدم که آخر او چطور توانست این را بامن بکند؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر به او یک نگاه کردم و فوراً از آنجا دور شدم. روز بعد یکی از هم صنفی هایم مرا مسخره کرد و گفت ایی یی یی... مادر تو فقط یک چشم دارد. کاش زمین دهن باز میکرد و مرا...

فقط دلم میخواست خودم را گم و گور کنم. کاش مادرم گم و گور میشد...

روز بعد به او گفتم اگر واقعا میخواهی مرا بخندانی و خوشحال باشی چرا نمی میری؟ او هیچ جوابی نداد... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم، احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم میخواست از آن خانه بروم و دیگر هیچ کاری با آن نداشته باشم ، سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم و بالاخره در آنجا ازدواج کردم و برای خود م خانه خریدم، زن و بچه و زنده گی...

از زنده گی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یک روز مادرم آمد به دیدن من او سالها مرا ندیده بود و همینطور نواسه های خود را. وقتی ایستاده بود در خانه بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش را دعوت کرده که بیاید اینجا ، انهم بی خبر؟

او به آرامی جواب داد : آه خیلی معذرت میخواهم مثل اینکه آدری را عوضی آمده ام "و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوت نامه آمد در خانه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری میروم. بعد از مراسم رفتم به همان کلبه قدیمی خود ما؛ البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتند که مادرم مرده است، ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم آنها یک نامه به من دادند که او از همسایه ها خواسته بود که بدهند به من.

در آن نامه نوشته شده بود که ای عزیز ترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام، مرا ببخش که به خانه تو آمدم و بچه های تو را ترساندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم که میایی اینجا ولی من ممکن است که نتوانم از جایم بلند شوم و تو را ببینم . از اینکه دایم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخر میدانی

وقتی تو خیلی کوچک بودی در یک حادثه یک چشمت را از دست دادی. به عنوان یک مادر نتوانستم تحمل کنم و ببینم که تو بزرگ میشوی با یک چشم.

بنابراین تصمیم گرفتم چشم خودم را بدهم به تو. برای من افتخار بود که پسرم میتوانست با آن چشم به جای من دنیای جدید را بطور کامل ببیند.

باهمه عشق و علاقه من به تو.

خدا حافظ

مادرت

ترجمه احمد زبیر امیری

free counters

کد بارش قلب